یه پیاله رسوایی

متن مرتبط با «9 9 2 stroke» در سایت یه پیاله رسوایی نوشته شده است

18.9

  • نیلوبلاگ

    میخواستم راه بیوفتم بروم قدم زنان ...بروم کنار دریاچه بنشینم ساعت ها فکر کتم و کتاب بخوانم و نگاه کنم ... میخواستم از تمامی این اصوات گوش خراش دور شوم ... میخواستم تمام حصارهارا بشکنم .. میخواستم آنقد...

    ادامه مطلب
  • 19.1

  • نیلوبلاگ

    کاش صدای زنگ ساعت قطع میشد وقتی صدای شرشر آب رودخونه تو گوشامون پیچیده بود!...

    ادامه مطلب
  • 19.2

  • نیلوبلاگ

    با خودم فکر میکنم آیا در گوشه گوشه دنیا ، یا در تموم عصرها زندگی همین شکلیه ؟! ...

    ادامه مطلب
  • 19.3

  • نیلوبلاگ

    با خودش فکر میکنه نکنه جنس من باهاشون فرق میکنه ؟ نکنه مثل شازده کوچولو از یه سیاره دیگه اومدم؟ چرا خیلی چیزا رو نمیدونم ؟ و بعد پوزخند میزنه به این افکار درهم برهم ، در حالیکه داره ته دلش رویا میبافه، رویاهای در هم تنیده مثل تار عنکبوت !!!...

    ادامه مطلب
  • 16.9

  • نیلوبلاگ

    هر چند دقیقه میرفتم پشت پنجره ...بخار گرفته بود با دستم پاکش میکردم سرمو به شیشه میچسبوندم و دستامو دو طرف صورتم میذاشتم که جلوی نور رو بگیرم و بهتر ببینم ...چراغ بزرگ کوچه که دقیقا کنار دیوارمون بود رو نگاه میکردم توی نورش دنبال قطره های بارون یا دونه های برف میگشتم نکنه بارون یا برف قطع شده باشه!کاش بباره این برف که فردا تعطیل بشیم...به آسمون نگاه میکردم و وقتی میدیدم آسمون ابریه و رنگش متمایل به قرمز و خاکستریه ذوق میکردم ...اگه برف آروم میومد و دونه هاش ریز بود میگفتم برفی که ریزه پشت داره ...یا اگه بارون بود آرزو میکردم بازم بیاد و بوی نمش همچنان بپیچه تو هوا...بعد میرفتم پیش بخاری مینشستم و با اینکه به تعطیل شدن فردا امید داشتم مشقامو مینوشتم ...کم کم خوابم میگرفت و همونجا کنار دفتر و...

    ادامه مطلب
  • 14.2

  • نیلوبلاگ

    بدون چهارشنبه ها حتما آدمها یك كمبود بزرگ حس میكردند! چهارشنبه باید باشد كه یادت بیندازد زندگی هست مثل یه رود خروشان كه انگار سر و ته ندارد اصلا و موج میزند به آخر دنیا! باید هوای چهارشنبه هارو عمیق نفس كشید كه اكسیژنش بریزد توی مویرگها برود كنج قلب بنشیند بشود دو كلام حرف حساب بشود طاقت بشود حوصله! چهارشنبه ها مثل شهریور كه گرم شوند میشوند اصل زندگی! 1شهریور + توسط میمـ.ـهیس | ...

    ادامه مطلب
  • 13.2

  • نیلوبلاگ

    دقیقا یادم نیست ازکی؟ولی یادمه که همیشه دلم خواسته یک روز معمولی فقط یک روز معمولیه خیلی عادی یک نفس عمیق بکشم بروم سراغ قفسه کتابی که جدیدا چند تا کتاب جدید به زور تویش جا داده ام از قفسه بیرون بکشمشان و یکی یکی نگاهشان کنم هی باخودم تکرار کنم فقط یکی ! یک حق انتخاب داری!و هی نتوانم انتخاب کنم و د...

    ادامه مطلب
  • 13.9

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • 12.8

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتا انگار یه قانونی حکم میکنه که تو باید غصه بخوری!وهمه چیز بستگی داره به اینکه تو قانون سرت میشه یانه؟!...

    ادامه مطلب
  • 12.5

  • نیلوبلاگ

    برای این همه حال خوب ،یک نفر باید یک چاره ای بیندیشد!!! ...

    ادامه مطلب
  • 12.3

  • نیلوبلاگ

    گاهی وقتا حواسم نیست ب قشنگترین هایی ک مشغولشونم ...هفته های عجیب میرن و میرن و ازم دورمیشن همین چند وقت پیش بود ک هرروز تقویمو درانتظار یه دوازده مرور میکردم..هربار توخیالم ب دوازده میرسیدم و لبخندهایی ک روصورت من و دوم شخص تندتند پرو خالی میشدند... دوازده اومد و رفت با خاطره ای ک برای اولین دوازده عاشقانه تو حافظه من و دوم شخص ثبت شد... بقایای دوازده و لبخنداش هنوز روصورتم هستند ...بارون دوازده همون چیزی بود ک مدت ها انتظارشو میکشیدم و اونقدری حالمو خوب کرد ک هیچ لالائی ای قادر نیست...قدم زدن صبح دوازده و مسیر پر ازبرگای زرد بیمارستان صدای بوق ماشینا و تموم لحظه هایی ک پشت یک لنز 13مگاپیکسلی ثبت شد! همه ی این حالای خوب حول یه محور توی ذهنم میچرخن ... چهارشمبه ها و پنج شمبه ها عجیب میچسبند....

    ادامه مطلب
  • 12.4

  • 12.1

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتا دلم میخاد خودت بیای پائین بیای دستای گرمتو بکشی روصورتم اشکامو پاک کنی بیای دستامو ک انگارازجنس آدم برفین ذوب کنی...مگه من مال تو نیستم ؟مگه آخرش برنمیگردم پیشت؟ گاهی وقتا فک میکنم چرا یکم گلای قالی تو سینه منو پیچیده تر نبافتی ... گاهی وقتا آدم خسته میشه ازسادگی ... گاهی وقتا گلای قالی پرپرمیشن... گاهی وقتا انگار واقعا یه آدم برفیم ک دارم ذوب میشم بین آدمایی ک خودشون آفتابن انگار! گاهی وقتا عجیب میفهمم ک چقد ازت دورم... بیا پایین خدای من ...بیا دستای بنده ت ...شاید لایق این اسم نباشم...بیا دستای مخلوقتو بگیر ...بیا به گلای قالی آب بده......

    ادامه مطلب
  • 11.9

  • نیلوبلاگ

    یه تصمیمی گرفتم میخام ازاین ب بعد ازآدمایی ک هربار تو اتوبوس دوروبرم هستن بنویسم...پنج شیش ساعت زل زدن ب آدما و زیر نظر داشتنشون خودش میشه یه بحث انسان شناسی! +البته امیدوارم راضی باشن!!!...

    ادامه مطلب
  • 11.2

  • نیلوبلاگ

    اولین بار بود...اولین بار بود ک یه آدمو تو آغوش فرشته مرگ دیدم... اولین بار بود...یه جوون ک تو 5 دقیقه تو ارزشمندترین ماده بدنش غرق شده بود ...تخت سفیدی ک دیگه سفید نبود و مرد جوونی که بدون امید به مرگ چشم دوخته بود! اشک ریختم و بهم خندیدن:برات عادی میشه... من نمیخوام برام عادی بشه...!نمیخوام دلمو سنگی کنم...!ازخودم متنفرمیشم وقتی دیگه تو چشمام اشک جمع نشه......

    ادامه مطلب
  • 10.9

  • نیلوبلاگ

    پیشونی شمعدونی ها عطردلتنگی گرفته این روزا از بوسه ای ک نشوندم رو پیشونی ماه گرفته ش فهمیدم در گوشش زمزمه کرد صدای خزونو ولی عشق اومد وسط گل انداخت گونه باد! ...

    ادامه مطلب
  • 9.9

  • نیلوبلاگ

    خدایا...قرارنبود اینجوری باشم ؟!مگه نه؟!...

    ادامه مطلب
  • 10.2

  • نیلوبلاگ

    بالاخره بعدمدتها دست به کیبورد شدیم و ازسکوت دهشتناک خودمون دست برداشتیم! یه دنیاحرف دورسرم می پیچن و من میدونم که نمیتونم حتی یه کلمشو درست بیان کنم ولی میگم که گفته باشم! واچینگ لارا تو گوشم می پیچه و من دارم فکرمیکنم که توی اتوبوس این صدا توی گوشم پیچید!!!به کارایی که میخاستم انجام بدم فکرمیکردم و روزایی که درپیش دارم...هوای خنک اتوبوس توی ریه هام بود وسردردی که انگار هیچ وقت از همسفربودن بامن توی اتوبوس دست نمیکشه ...خستگی عجیبی که حاصل اون همه کاربود که با بیرحمی تمام ریختن سرم و جاداره ازمیم جان یادی کنم که اونقدر بهم کمک کرد یادمه بهش گفتم من بی و...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    12 3 | 12 3 cm to inches | 12 3 km to miles | 12 3 kg to pounds | 12 3 dna replication | 12 37 as a mixed number | 12 30 pm | 12 3 meters to feet | 12 3 undecillion | 12 3 inches to mm