خرید بک لینک

درباره سایت

یه پیاله رسوایی

امکانات وب

هر چند دقیقه میرفتم پشت پنجره ...بخار گرفته بود با دستم پاکش میکردم سرمو به شیشه میچسبوندم و دستامو دو طرف صورتم میذاشتم که جلوی نور رو بگیرم و بهتر ببینم ...چراغ بزرگ کوچه که دقیقا کنار دیوارمون بود رو نگاه میکردم توی نورش دنبال قطره های بارون یا دونه های برف میگشتم نکنه بارون یا برف قطع شده باشه!

کاش بباره این برف که فردا تعطیل بشیم...

به آسمون نگاه میکردم و وقتی میدیدم آسمون ابریه و رنگش متمایل به قرمز و خاکستریه ذوق میکردم ...اگه برف آروم میومد و دونه هاش ریز بود میگفتم برفی که ریزه پشت داره ...

یا اگه بارون بود آرزو میکردم بازم بیاد و بوی نمش همچنان بپیچه تو هوا...

بعد میرفتم پیش بخاری مینشستم و با اینکه به تعطیل شدن فردا امید داشتم مشقامو مینوشتم ...

کم کم خوابم میگرفت و همونجا کنار دفتر و کتابام دراز میکشیدم عاشق این بودم که تو شبای برفی و بارونی همونجا توی هال روی کتاب و دفترم خوابم ببره که بعد نصف شب از خواب بپرم و پاشم برم از پشت پنجره ببینم هنوز آسمون میباره یانه!خدا میدونه وقتی قطع شده بود چقدر ناراحت میشدم و وقتی میدیدم میباره هنوز چقدر خوشحال ...

شاید فقط سه چهار بار بیشتر نشد این خوشحالی ولی انقدر شیرین بود که برای همیشه اون حس ماندگاره!

برچسب: نویسنده: یگانه حسینیان تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:10

صفحه بندی