کاش بباره این برف که فردا تعطیل بشیم...
به آسمون نگاه میکردم و وقتی میدیدم آسمون ابریه و رنگش متمایل به قرمز و خاکستریه ذوق میکردم ...اگه برف آروم میومد و دونه هاش ریز بود میگفتم برفی که ریزه پشت داره ...
یا اگه بارون بود آرزو میکردم بازم بیاد و بوی نمش همچنان بپیچه تو هوا...
بعد میرفتم پیش بخاری مینشستم و با اینکه به تعطیل شدن فردا امید داشتم مشقامو مینوشتم ...
کم کم خوابم میگرفت و همونجا کنار دفتر و کتابام دراز میکشیدم عاشق این بودم که تو شبای برفی و بارونی همونجا توی هال روی کتاب و دفترم خوابم ببره که بعد نصف شب از خواب بپرم و پاشم برم از پشت پنجره ببینم هنوز آسمون میباره یانه!خدا میدونه وقتی قطع شده بود چقدر ناراحت میشدم و وقتی میدیدم میباره هنوز چقدر خوشحال ...
شاید فقط سه چهار بار بیشتر نشد این خوشحالی ولی انقدر شیرین بود که برای همیشه اون حس ماندگاره!
برچسب:
نویسنده: یگانه حسینیان