
با خودم فکر میکنم آیا در گوشه گوشه دنیا ، یا در تموم عصرها زندگی همین شکلیه ؟! ...
ادامه مطلب
بدون چهارشنبه ها حتما آدمها یك كمبود بزرگ حس میكردند! چهارشنبه باید باشد كه یادت بیندازد زندگی هست مثل یه رود خروشان كه انگار سر و ته ندارد اصلا و موج میزند به آخر دنیا! باید هوای چهارشنبه هارو عمیق نفس كشید كه اكسیژنش بریزد توی مویرگها برود كنج قلب بنشیند بشود دو كلام حرف حساب بشود طاقت بشود حوصله! چهارشنبه ها مثل شهریور كه گرم شوند میشوند اصل زندگی! 1شهریور + توسط میمـ.ـهیس | ...
ادامه مطلب
دقیقا یادم نیست ازکی؟ولی یادمه که همیشه دلم خواسته یک روز معمولی فقط یک روز معمولیه خیلی عادی یک نفس عمیق بکشم بروم سراغ قفسه کتابی که جدیدا چند تا کتاب جدید به زور تویش جا داده ام از قفسه بیرون بکشمشان و یکی یکی نگاهشان کنم هی باخودم تکرار کنم فقط یکی ! یک حق انتخاب داری!و هی نتوانم انتخاب کنم و د...
ادامه مطلب
بعضی وقتا انگار یه قانونی حکم میکنه که تو باید غصه بخوری!وهمه چیز بستگی داره به اینکه تو قانون سرت میشه یانه؟!...
ادامه مطلب
برای این همه حال خوب ،یک نفر باید یک چاره ای بیندیشد!!! ...
ادامه مطلب
گاهی وقتا حواسم نیست ب قشنگترین هایی ک مشغولشونم ...هفته های عجیب میرن و میرن و ازم دورمیشن همین چند وقت پیش بود ک هرروز تقویمو درانتظار یه دوازده مرور میکردم..هربار توخیالم ب دوازده میرسیدم و لبخندهایی ک روصورت من و دوم شخص تندتند پرو خالی میشدند... دوازده اومد و رفت با خاطره ای ک برای اولین دوازده عاشقانه تو حافظه من و دوم شخص ثبت شد... بقایای دوازده و لبخنداش هنوز روصورتم هستند ...بارون دوازده همون چیزی بود ک مدت ها انتظارشو میکشیدم و اونقدری حالمو خوب کرد ک هیچ لالائی ای قادر نیست...قدم زدن صبح دوازده و مسیر پر ازبرگای زرد بیمارستان صدای بوق ماشینا و تموم لحظه هایی ک پشت یک لنز 13مگاپیکسلی ثبت شد! همه ی این حالای خوب حول یه محور توی ذهنم میچرخن ... چهارشمبه ها و پنج شمبه ها عجیب میچسبند....
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
بعضی وقتا دلم میخاد خودت بیای پائین بیای دستای گرمتو بکشی روصورتم اشکامو پاک کنی بیای دستامو ک انگارازجنس آدم برفین ذوب کنی...مگه من مال تو نیستم ؟مگه آخرش برنمیگردم پیشت؟ گاهی وقتا فک میکنم چرا یکم گلای قالی تو سینه منو پیچیده تر نبافتی ... گاهی وقتا آدم خسته میشه ازسادگی ... گاهی وقتا گلای قالی پرپرمیشن... گاهی وقتا انگار واقعا یه آدم برفیم ک دارم ذوب میشم بین آدمایی ک خودشون آفتابن انگار! گاهی وقتا عجیب میفهمم ک چقد ازت دورم... بیا پایین خدای من ...بیا دستای بنده ت ...شاید لایق این اسم نباشم...بیا دستای مخلوقتو بگیر ...بیا به گلای قالی آب بده......
ادامه مطلب
دلم برا سرما خوردگی تنگ شده به گمونم اونم همین حسو داره:|...
ادامه مطلب
یه تصمیمی گرفتم میخام ازاین ب بعد ازآدمایی ک هربار تو اتوبوس دوروبرم هستن بنویسم...پنج شیش ساعت زل زدن ب آدما و زیر نظر داشتنشون خودش میشه یه بحث انسان شناسی! +البته امیدوارم راضی باشن!!!...
ادامه مطلب
اصلا حسین جنس غمش فرق میکند....:( سربریده یک حرف است...دل های درقفس مانده یک حرف آن هم ازنوع حرف... +پارسال مراسم تو بود آقا...قرعه های کربلا...عدد به عدد انتظار شدم..چشم شدم...عاشق شدم...اشک شدم ...شوق شدم...اما قرعه نشدم! امسال منم ک ثانیه ب ثانیه قدم میزنم اشک میشم کنار حرمت...مرسی که اونجا بودم ...اما امسالم همون آش و همون کاسه س..کاش میشد یه شب من انتخابت باشم!!! _کربلا...نرفتنش یه درده رفتنش هزار درد...!دلتنگیه ک موج میزنه تو دلم!...
ادامه مطلب
9مهر:قرار عاشقانه ای که...........!!! +untidy life:/...
ادامه مطلب
اول شخص:)...
ادامه مطلب
حکایت آینه....!!!...
ادامه مطلب
اولین بار بود...اولین بار بود ک یه آدمو تو آغوش فرشته مرگ دیدم... اولین بار بود...یه جوون ک تو 5 دقیقه تو ارزشمندترین ماده بدنش غرق شده بود ...تخت سفیدی ک دیگه سفید نبود و مرد جوونی که بدون امید به مرگ چشم دوخته بود! اشک ریختم و بهم خندیدن:برات عادی میشه... من نمیخوام برام عادی بشه...!نمیخوام دلمو سنگی کنم...!ازخودم متنفرمیشم وقتی دیگه تو چشمام اشک جمع نشه......
ادامه مطلب
اول شخص:))))...
ادامه مطلب
ساعت11:54AM یه نیمکت سفیده یه کمی پیچک پیچیده دور سکوتی ک درخت تنومندیه توی این باغچه ...درست روبروی نیمکت... و یه دختر، تنها روی نیمکت نشسته با یه کتاب باز جلوی چشماش... +نیمکت سفید:| ...
ادامه مطلب
برام از بارون بگو... از پنجره...ازاون همه خیال پشت پنجره......
ادامه مطلب
بالاخره بعدمدتها دست به کیبورد شدیم و ازسکوت دهشتناک خودمون دست برداشتیم! یه دنیاحرف دورسرم می پیچن و من میدونم که نمیتونم حتی یه کلمشو درست بیان کنم ولی میگم که گفته باشم! واچینگ لارا تو گوشم می پیچه و من دارم فکرمیکنم که توی اتوبوس این صدا توی گوشم پیچید!!!به کارایی که میخاستم انجام بدم فکرمیکردم و روزایی که درپیش دارم...هوای خنک اتوبوس توی ریه هام بود وسردردی که انگار هیچ وقت از همسفربودن بامن توی اتوبوس دست نمیکشه ...خستگی عجیبی که حاصل اون همه کاربود که با بیرحمی تمام ریختن سرم و جاداره ازمیم جان یادی کنم که اونقدر بهم کمک کرد یادمه بهش گفتم من بی و...
ادامه مطلب