تپ ...تپ...تپ...
از صدا بود انگار که بیدار شدم چقد گرمه، پتوی کوفتی! قبل خواب یه شال پیچیدم دور سرم چرا باز نمیشه!این صدای چیه ؟
تپ ...تپ...تپ...
فکر میکنم شاید مال لباسائیه که به خاطر بارون همینجا تو اتاق آویزون کردم !خوابم میاد چشمام باز نمیشن...نمیخوام پاشم!
تپ...تپ...تپ...تپ...تپ...
نشستم ..صدا از اینجاست ..پرده رو کنار میزنم بذار یه نگاه بندازم داره چکه میکنه گمونم رو همین پلاستیکای پشت پنجره میوفته!باید بردارمشون ولی گرما مغزمو ذوب کرده نمیدونم کدومشونه!یه کم نگاه میکنم دوباره پرده رومیکشم...
تپ...تپ...تپ...
آسمون روشن شد یهو اتاقو روشن میکنه الان صداش میاد...صداها دارن یه جوری میشند انگار دارن ترسناک میشند باید مغزمو عادت بدم به این تپ تپ لعنتی همه خوابند ...باید بخوابم اگه بترسم...
اگه بترسم...
25بهمن
3:10AM
برچسب:
نویسنده: یگانه حسینیان