
میخواستم راه بیوفتم بروم قدم زنان ...بروم کنار دریاچه بنشینم ساعت ها فکر کتم و کتاب بخوانم و نگاه کنم ... میخواستم از تمامی این اصوات گوش خراش دور شوم ... میخواستم تمام حصارهارا بشکنم .. میخواستم آنقد...
ادامه مطلب
کاش صدای زنگ ساعت قطع میشد وقتی صدای شرشر آب رودخونه تو گوشامون پیچیده بود!...
ادامه مطلب
با خودم فکر میکنم آیا در گوشه گوشه دنیا ، یا در تموم عصرها زندگی همین شکلیه ؟! ...
ادامه مطلب
با خودش فکر میکنه نکنه جنس من باهاشون فرق میکنه ؟ نکنه مثل شازده کوچولو از یه سیاره دیگه اومدم؟ چرا خیلی چیزا رو نمیدونم ؟ و بعد پوزخند میزنه به این افکار درهم برهم ، در حالیکه داره ته دلش رویا میبافه، رویاهای در هم تنیده مثل تار عنکبوت !!!...
ادامه مطلب
هر چند دقیقه میرفتم پشت پنجره ...بخار گرفته بود با دستم پاکش میکردم سرمو به شیشه میچسبوندم و دستامو دو طرف صورتم میذاشتم که جلوی نور رو بگیرم و بهتر ببینم ...چراغ بزرگ کوچه که دقیقا کنار دیوارمون بود رو نگاه میکردم توی نورش دنبال قطره های بارون یا دونه های برف میگشتم نکنه بارون یا برف قطع شده باشه!کاش بباره این برف که فردا تعطیل بشیم...به آسمون نگاه میکردم و وقتی میدیدم آسمون ابریه و رنگش متمایل به قرمز و خاکستریه ذوق میکردم ...اگه برف آروم میومد و دونه هاش ریز بود میگفتم برفی که ریزه پشت داره ...یا اگه بارون بود آرزو میکردم بازم بیاد و بوی نمش همچنان بپیچه تو هوا...بعد میرفتم پیش بخاری مینشستم و با اینکه به تعطیل شدن فردا امید داشتم مشقامو مینوشتم ...کم کم خوابم میگرفت و همونجا کنار دفتر و...
ادامه مطلب
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...
ادامه مطلب
یه تصمیمی گرفتم میخام ازاین ب بعد ازآدمایی ک هربار تو اتوبوس دوروبرم هستن بنویسم...پنج شیش ساعت زل زدن ب آدما و زیر نظر داشتنشون خودش میشه یه بحث انسان شناسی! +البته امیدوارم راضی باشن!!!...
ادامه مطلب
پیشونی شمعدونی ها عطردلتنگی گرفته این روزا از بوسه ای ک نشوندم رو پیشونی ماه گرفته ش فهمیدم در گوشش زمزمه کرد صدای خزونو ولی عشق اومد وسط گل انداخت گونه باد! ...
ادامه مطلب
کوچه های تنگ پاییز ...از بهار براشون بگی شروع میکنن خندیدن؟!...
ادامه مطلب
دلم میخواد هزارتا نقاشی ازت بکشم اونقدری نقاشیت کنم ک خودت واقعنی بشی بشینی روبه روم +باز نگاهای تو و زیرچشمی های من و شمعدونی های روی لپم:)...
ادامه مطلب
خدایا...قرارنبود اینجوری باشم ؟!مگه نه؟!...
ادامه مطلب
اونقدری خسته م که میدونم اگه اراده کنم میتونم خیلی راحت بمیرم!...
ادامه مطلب
درد لحظه رو کسی میفهمه که منتظرمیمونه!!!...
ادامه مطلب
بالاخره بعدمدتها دست به کیبورد شدیم و ازسکوت دهشتناک خودمون دست برداشتیم! یه دنیاحرف دورسرم می پیچن و من میدونم که نمیتونم حتی یه کلمشو درست بیان کنم ولی میگم که گفته باشم! واچینگ لارا تو گوشم می پیچه و من دارم فکرمیکنم که توی اتوبوس این صدا توی گوشم پیچید!!!به کارایی که میخاستم انجام بدم فکرمیکردم و روزایی که درپیش دارم...هوای خنک اتوبوس توی ریه هام بود وسردردی که انگار هیچ وقت از همسفربودن بامن توی اتوبوس دست نمیکشه ...خستگی عجیبی که حاصل اون همه کاربود که با بیرحمی تمام ریختن سرم و جاداره ازمیم جان یادی کنم که اونقدر بهم کمک کرد یادمه بهش گفتم من بی و...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
برای نوشتن دیره...برای روزمرگی هم! برای فریاد کردن ولی هیچ وقت دیر نیست! گاهی باید فریادکرد گاهی باید اولین گناهو تکرارکرد هزاربار تکرارکرد! الکی خوش بودن راکنارگذاشت...باید فهمید و فهمید و فهمید... ...
ادامه مطلب
گاهی باید برای یک نمره پژوهشی بیشتر سر خم کرد!:/ +ولی من مردش نیستم حتی زنشم نیستم!شاید بهتر بود باشم!!!...
ادامه مطلب